بینهایت....
دلم می خواست
از این قالب تنگ و ملال آور
به ژرفای وسیع بی نهایت پر کشم
به آنجائیکه ذرات اثیری
همرهم باشد
به جایی که در آن
عشق و رهایی سهل تر باشد
به رویایی که در آن سوی حرص و پول و غم باشد
به دور از رنج و حرمان و ستم باشد
تهی از خون و آتش
یا که درد بیش و کم باشد
دلم می خواست
از بهر خلاصم معبری باشد
طنابی ... نردبانی ... کوره راهی در میان جنگلی
آکنده از تیغ تری باشد
شکافد سینه پردرد مالامال از اندوه سردم را
که مرغ جان من
بگریزد از این محبس تاریک و ظلمانی
سکوت و بُهت و حیرانی
کند آواز در باغی
که اهلش از دروغ و فتنه و نیرنگ و خودخواهی بری باشد
و شاید هم که از جنس پری باشد.........




در غربتی تاریک و سرد از غم حکایت میکنم 



هبوط در کویر...

